پنجره اتاقم را باز کردم ، نزدیک ظهر بود و آفتاب به میان آسمان رسیده بود . گرمای هوا را از باز ماندن نوک گنجشک کوچکی که بر روی جدول کنار باغچه ایستاده بود می شد فهمید .توجهم به دو بچه گربه که با هم زیر شمشادهای جلو در خانه مشغول کشتی گرفتن بودندجلب شد . چقدر بازیگوش و پر انرژی بالا و پایین میپریدند .کمی آن طرف تر هم مادرشان در حالیکه روی چمنها زیر سایه ی یکی از شمشادها لم داده بود آنها را زیر نظر داشت . نگاهم به کبوتر قمری افتاد که بی خبر از وجود گربه ها در پناه دیوار خانه قدم میزد .حالا دیگرصدای جیک جیک بچه گنجشکها کمتر شنیده می شد معلوم بود که به خواب رفته اند .
درمیان سبزه های میدان جلو خانه ، چشمم به کارگری افتاد که در زیر سایه درختی بقچه نانش را باز کرده بود و در حالیکه کفشهایش را کنار دستش جفت کرده بود تا راحت تر غذا بخورد ، سعی داشت بطری آبش را از ساکش بیرون بیاورد . نا خود آگاه یاد شب گذشته افتادم که در بیمارستان وقتی مریضی را با تنگی نفس به اورژانس آوردند ، همراهانش خجالت می کشیدند که علت آن را پر خوری گزارش دهند . لحظه ای از خودم خجالت کشیدم و دوباره نگاهم را به آن جوان دوختم .او در حالیکه کفشهایش را زیر سرش قرار داده بود، به خواب خوشی فرو رفته بود . به که چه آرامشی !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|
یادم می آید وقتی کوچک بودم تایستان ها به باغی در اطراف کرج می رفتیم . معمولا در طول هفته مهمان زیاد داشتیم ،و گاهی اوقات چند روزی را با هم میگذراندیم .بیشتر شب ها وقت غروب که هوا سرد می شد آتشی را روشن می کردیم و همه دور آن جمع می شدیم . کمی تخمه و هندوانه با سماوری که انگارهیچ وقت خاموشی نداشت روی تخت می گذاشتیم و در حالی که پدرم سعی میکردند هیزم ها را طوری مرتب کنند تا کمتر دود آن بلند شود ، چند تا سیب زمینی هم زیر آتش میگذاشتند تا تنوری شود و همان جا با نمک و کمی گلپر و ابلیمو بخوریم . شنیدن خاطرات بزرگ ترها ، داستان هایی که نقل میکردند به قدری شیرین بود که ما بچه ها را هم سر جایمان میخکوب میکرد. گاهی ورزشهای دسته جمعی که مردها با صدای ضرب زورخانه که از ضبط صوت بلند می شد در کنار آتش میکردند همه صفایی داشت که شاید امروز کمتر بتوان آن را پیدا کرد .
گاهی شبها در اوج خنده ها و صحبتها ، صدای ناخوش زوزه گله شغالی را که به خود اجازه داده بودند تا در حریم باغ وارد شوند می شنیدیم .ان وقتها پدرم حلب خالی روغنی را که برای این کار کنار گذاشته بودند بر میداشتند و با تکه چوبی محکم بر آن میکوبیدند تا با صدای بلند آن شغالها را فراری دهدند . امروز با خودم فکر میکردم که....
ای مولای من ، کاش قلبهایمان آنچنان مملو از معرفت شما باشد که با طنین صدای آن ، شیاطینی را که میخواهند نگذارند ما از گرمای محبت پدرانه تان گرم شویم و از نور هدایتگر شما طریق زندگی بیاموزیم و با صدای روح نواز شما بندگی کنیم را ، فراری دهد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|
زمانیکه بعد از بارش بی شمار قطرات رحمت خدا ابرهای سیاه کنار می روند ، و تو چتر گشوده خود را میبندی تا در ساکت بگذاری ، تمیزی هوا همراه با تلون رنگهای رنگین کمان در آسمان آبی ، چشم هایت را می نوازد . وقتی بوی خاک را استشمام می کنی و صدای قدم های آب را در جویهای باریک کنار خیبان می شنوی روح تو لحظه ای دور از هیاهوی شهر درخلوت خود می گوید که ای کاش که میشد تا دانه های محبتت را جمع کنم و از رنگهای رنگین کمانت برای خود قصری بسازم تا جایگاه قدوم مولایم باشد . خانه ای که در آن قشنگی حضورش را در قاف رنگ قرمز آن درک کنم و در زاء رنگ زرد ، زلالی محبت او را بچشم . درآی آبیش، آسمان آبی نگاهش را ببینم و در گرمای سبز آغوشش ، نرمی کلامش را بشنوم و نسیم نفسش را در نون رنگ نیلی بچینم و ببویم .
باز هم صدای باران می آید........
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|
برای شیعه برکت و خیری کثیر در مکتبی است که هر کس به آن بنگرد اندازه گیری و محدود کردنی در آن نباشد که بنیانگزار این خیر الهی حق متعال است .
زمانیکه پنج دُرِّ زمین وآسمان ، گرداننده افلاک، مایه فخر کروبیان، در زیر عبای یمانی جای گرفتند، جبرییل عرضه داشت:
پروردگارا آیا به من اجازه میفرمایید به زمین روم و ششمین این پنج نفر باشم ؟ پروردگار عز و جل فرمود: به تو اجازه دادم. جبرییل فرود آمد و عرض کرد یا رسول الله، سلام بر تو . پروردگار علی اعلی سلامت میرساند و ترا به تحیت و گرامیداشت خاص خود اکرام کرده میفرماید: من آسمان را بر نیافراشتم و زمین را نگستردم و ماه را نورافشان قرارندادم و خورشید را درخشان و فلک را گردان و چرخان، آب را جاری و کشتی را سیر کننده نیافریدم، مگر بخاطر شما پنج تن. به من نیز اجازه فرموده است که زیر کساء بیایم و یکی از شما باشم.آیا به من اجازه میفرمایید که داخل شوم؟
رسول خدا فرمودند:
و علیک السلام، ای امین وحی خدا، به تو اجازه دادم.
پس جبرییل وارد شد و در زیر عبا قرار گرفت. آنگاه گفت:
خدای متعال بر تو وحی میفرماید:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً.
که فزونی خیر در ایجاد محبت است
و محبت را بابی در اطاعت
واطاعت را دری در رستگاری
و رستگاری را بابی در آخرت
و آخرت را کوثری ، که سقای آن بانوی دو عالم است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|
ای پرنده بلند آشیان بام آفرینش ، در چرخشی برای اوج گرفتنت به یاد آر که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و در سربلندی به کوه نتوانی رسید. که بلند مرتبگی ات در تواضع است در برابر پروردگارت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|
در آرزوی آمدن بهار شبهای سرد و طولانی زمستان را سپری کردیم و شب تاریک یلدای خود را با چراغ امید آذین بستیم و به انتظار شنیدن صدای چکاوک نغمه سرای وصال ، پنجره ی دل را به سوی مهتاب گشودیم . چون مطمئن بودیم طبیعت را زندگی دوباره است و زمین را پس از خاموشی طلوعی دیگر.
ای بهار دلها، زمستان برای قدوم تو فرش میگسترد و دانه های انارش را چراغ راه تو میکند تا با آمدن بهارانه ات ، بهار رنگ دیگر ی به خود گیرد و نسیم پیک پایان هجران تو باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|
مهتاب با انگشتان سیم گون خود گونه ی نرگس را نوازش همی کرد و قطره شبنمی که بر چشم او میدرخشید بر دست بگرفت و بر آن دمید و فانوس چشمان او را نقره فام کرد. نرگس ناله بر آورد و گفت: موسی را شجره طور هم صحبتی بود ولی مرا که این جمعه نیز بگذشت و همدمی نیامد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط فائقه زرگر آزاد
|